راز سخن

غزل شماره ۲۹

از بختِ تیره دارد بر دیده توتیا را

از بختِ تیره دارد بر دیده توتیا را
مسکین نمی شناسد آداب اغنیا را
ما بوسه نسیه بردیم او جانِ نقد خواهد
شاید حلال داند اندر ربا ریا را
سیماب چهره ها را هرچند زَر نماید
لاف است گر بگوید اسرار کیمیا را
صدها بهانه باشد در دام لاله رویان
حوّا فریبد آدم، سر خِیل انبیا را
کرمانِ دست ما را قابل نمی شناسد
امّا پسند دارد از غیر بوریا را
ما را چه حاصل است از شب ها وضو نمودن
گر دست ما نگیرد دامان کبریا را
پند از شکیب اگر کس بر گوش او بخواند
شاید که ترک گوید کردار اشقیا را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.