راز سخن

غزل شماره ۱۷

آن زلفِ تابداده که در بندِ او دل است

آن زلفِ تابداده که در بندِ او دل است
دام است بر جماعت و ما را چو منزل است
تا هست فصلِ غنچه شاداب روی یار
بهتر از آبِ گُل ز لبانش چه حاصل است
پولادِ زهد گرچه به پرهیز پرورند
جنسش میانِ دست تو انگار از گِل است
ما را هوای وصل تو در سینه می دوید
مِی در میانه هست که پیمانه قابل است
حاشا شبی ز کوی تو هشیار بگذریم
رِندی که وقت وسوسه مست است عاقل است
چشمم حدیثِ آینه در روبروی توست
چشمت چرا ز حُسنِ خداداد غافل است
جام از شکیب هر چه گرفتی سَبُک بگیر
ماهت چو قرصِ چهره برافروخت کامل است

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.