راز سخن

غزل شماره ۱۶

به دو گوش اگر شنیدی سحری خطاب ما را

به دو گوش اگر شنیدی سحری خطاب ما را
دِگَرَت روا نباشد نَدهی جوابِ ما را
قَدَمت به چشم دارم چو بیفکنی زِ رحمت
نظری زِ گوشه چشمی وطنِ خرابِ ما را
خَبَرت رِسد زِ اشکی که به خاک می سپارم
اَگَرَت به خواب بینی کفنِ پُر آبِ ما را
غمِ خود به لاله گفتم که زِخاک من بِروید
پذیر از او به مِنَّت سخنِ حسابِ ما را
چو به تُربَتَم گذشتی چه ملامَت است با کس
به تَبَرُّک اَر بخواهد کَفی از تُرابِ ما را
صَنَما سَبو شکستی همه نذرِ خاکِ ما کُن
که زلالِ باده شویَد رُخِ بی نقابِ ما را
زِ شکیب اگر هُمامی بِرِسانَدَت سلامی
به جوابِ ما زِ بَر خوان خَطی از کتابِ ما را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.