راز سخن

محمدحسن بارق شفیعی

بهار آرزو

ای دل! ای سرچشمهٔ امّیدهاای مرا کانون عشق و آرزو
ای دل! ای در کوره‌راه زندگیمشعل اندیشه، نور جست‌و‌جو

گوهر شعر مرا تابندگی!

گوهری کاَندر فروغش بنگردچشم هوشی، نقش پای کاروان
با سری پُرشور و قلبی استوارتند تازد در پی سیر زمان

تا به کف گیرد عنان روزگار

من که با نیروی افکار جوان بر حوادث چیره‌دستی‌ها کنم
با نوایی گرم و شعری آتشینبعد از این، اثبات هستی‌ها کنم

سردجانی را نمانم در زمین

خاصه اندر کشور زیبای خویشدر دل نسل جوان آریا
آرزویی آفرینم گرم و پاک آرزوی پیشرفت و ارتقا

جرأتی بخشم به جسم بیمناک

ای جوان! ای گوهر عقل و امیدای جوان! ای جلوهٔ جان جهان
جان ببخشد چون نسیم نوبهار باد دامانت پی سیر زمان

گل بروید زیر پایت جای خار

دود «راکت» بر جبین مه نوشتارتقا منظور انسانی بوَد
مرگ بر خودخواهی و خودپروری افتخار مرد قربانی بود

اندکی ایثار کن تا پی بری!

از تو می‌خواهم به حکم زندگییار شو با این‌به‌کار‌آغشتگان
کار کن در پرتو اندیشه‌ای پاک‌تر از سیرت افرشتگان

جنّتی بر پا نما در بیشه‌ای

خیز تا اندر بهار آرزوگلبن نورُسته‌ای را پروریم
شاید اندر غنچه‌های تازه‌اشجلوه‌های دیگری را بنگریم

عالمی را پُر کند آوازه‌اش

۲۶/١۲/١٣۴١

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.