راز سخن

محمدحسن بارق شفیعی

به مرغ آزاد

همای چرخ‌تاز ای مرغ آزاد!به پهنای تو می‌خواهم رسیدن
فضای بی‌کران را دوست دارمهمآن جا مست و بی‌پروا پریدن
به چشم آفتاب از بام گردون زمین را ذرهٔ ناچیز دیدن
ز سوز آرزو در بزم خورشید به قلب نوریان عشق آفریدن
شراب خوشهٔ پروین به ساغر نوای زهرهٔ چنگی شنیدن
گهی با دُختر مهتاب مستی گهی استاره را در بر کشیدن
خوشا پرواز هستی
ز شور عشق و مستی

به این‌آزادگی در آسمان‌ها

زمین ما که رخشان‌اختری بودبسی روشن‌تر از نور تمنا
چراغ خلوت استارگان بودبه سقف نیلگون قندیل زیبا
به ساز زهره می‌رقصید عمری به دورش نوریان پروانه‌آسا
کنون سرد است و تاریک است و خاموش ز توفان حوادث رفته از جا
دلش گور سیاه زندگانی استتنش زندان شوم آرزوها
به جای نور در فانوس هستیشهمی‌رقصند اشباح من و ما
از آن در شعله مستیش
چنین در خاک پستیش

همی‌سوزد روان کهکشان‌ها

به دام آب و گل افتاده اکنوننه دیگر نور چشم اختران است
بوَد ماتم‌سرای حق‌پرستانمقام عشرت اهریمنان است
حصار آرزوی ناتواناناسیر قدرت زورآوران است
به دژخیمان شومش می‌گذارم نه این‌جا مأمن آزادگان است
به سویت ره نما ای مرغ آزاد! مرا در سر هوای آسمان است
من و تو هر دو آزادی‌پرستیم مرا آن‌جا که هستی آشیان است
مپرس از من چه‌سان این‌جا اسیرم؟عیان ما چه محتاج بیان است؟!
اگر زین‌جا پریدم
به پهنایت رسیدم

بپردازم برایت داستان‌ها

کابل ٢۰/۵/١۳۴١

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.