راز سخن

زن

پاییزی ام سرشار از زردی این فصلم

پاییزی ام سرشار از زردی این فصلم
تنها برای زردی ام باران شده مرهم
با برگهای خسته می افتم به روی خاک
گم می شوم در لابلای دردها کم کم
آهنگ مرگ و نیستی پیچیده در خوابم
روزی هزاران مرتبه با جمله ای مبهم!
از بازی چرخ و فلک دیگر بدم آمد
دلگیرم از زخم و فریب و قصه ی آدم
حالا غروب چشمهای من تماشاییست
عمری نشسته مادرم – حوا- در این ماتم!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.