فریب
با دشنه ی فریب به سمتم که تاختند
با دشنه ی فریب به سمتم که تاختند
آنها مرا زجنس نگاهم شناختند
دشنه نبود چاره و بین من و بهار
آری برای فاصله دیوار ساختند
دیوار هم که تاب نگاه مرا نداشت
آنها ببین از اینهمه قدرت گداختند
آواره تر شدند به میدان تیرگی
آهنگ بیقراری و حسرت نواختند
تصمیمشان شکستن فانوس عشق بود
حالا ببین که قافیه را نیز باختند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.