راز سخن

ستاره ها

ستاره ها که طلوعی دو باره را دیدند

ستاره ها که طلوعی دو باره را دیدند
پر از بهار شدندو به شهر باریدند
درست مثل زلال نگاهشان پر نور
برای روشنی کوچه ها درخشیدند
وجودشان همه روشن ز اعتقادی سبز
درون حنجره ها عاشقانه پیچیدند
در امتداد نفس ها دوباره گل دادند
و عشق را به تن سرد جاده بخشیدند
شکفت بر دلشان زخمی از شقاوت ظلم
ستاره ها همه در خون خویش غلطیدند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.