راز سخن

بخوان

ببین که غرق سکوتی سفالی ام با تو

ببین که غرق سکوتی سفالی ام با تو
پر از طراوت باران، شمالی ام با تو
تو مثل پاکی آبی ببار بر تن من
که من صداقت سر سبز شالی ام با تو
تو از اهالی عشقی تغزلت زیباست
نشسته عاطفه در قاب خالی ام با تو
شکسته غربت دل را سرود چشمانت
و با ترنم چشمت چه حالی ام با تو!
بخوان برای دل من ترانه ای از عشق
بخوان که غرق سکوتی سفالی ام با تو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.