راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۰۱۰

شکر گویم که باز سر مستم

شکر گویم که باز سر مستم
توبه کردم و لیک بشکستم
از سر کاینات خاسته‌ام
بر در می فروش بنشستم
زندهٔ جاودان از آن گشتم
که به خود نیستم به او هستم
تا که فانی شدم ، شدم باقی
قطره بودم به بحر پیوستم
سر به پایش نهاده‌ام سر مست
به امیدی که گیرد او دستم
در نظر نور او به من بنمود
هر خیالی که نقش او بستم
نعمت‌اللّه حریف و او ساقی
سید عاشقان سرمستم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.