راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۰۰۹

ز آفتاب مهر او تابنده‌ام

ز آفتاب مهر او تابنده‌ام
پادشاهی می‌کنم تا بنده‌ام
گر نوازد ور کشد فرمان اوست
بنده‌ام در بندگی پاینده‌ام
بلبل مستم درین گلزار عشق
گاه گریانم گهی در خنده‌ام
غیر نور او نبیند چشم من
تا نظر بر روی او افکنده‌ام
جان و دل کردم نثار حضرتش
از نثار این چنین شرمنده‌ام
مردهٔ دردم از آن دارم حیات
کشتهٔ عشقم ازین دل زنده‌ام
سید خود را از آن جستم بسی
عارفانه بندهٔ پاینده‌ام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.