بسکه ناگفته
بسکه ناگفته نگه داشتمش کرد ورم
بسکه ناگفته نگه داشتمش کرد ورم
میدرد حنجرهام را سخن جامه درم
بهل از قدّ دهانم گذرم چند گله
بهل از حدّ گلیمم گذرم چند قدم
درد دل را نکنم عَرضه مگر بر مرهم
راز دل را نکنم فاش مگر بر محرم
خود گرفتم که ولی هست، محمّد اولی
خود گرفتم کَرَمی هست، محمّد اکرم
کِرم شبتاب کجا ماه شب افروز کجا؟
نزد پیغمبر اکرم که زند لاف کرَم؟
بانگ شیطان کُش توحید پیام آور داد
خانمانسوز بلا خانه بر انداز ستم
ای که بر قافله ی راهبرانی سالار
ای که در حلقه ی پیغامبرانی خاتم
جانم آمد به لب از درد خدا را مددی
ای که خورده ست به جان تو خداوند قسم
فرصتم دِه که سخن سر کنم از چون و چرا
رخصتم دِه که دهن تر کنم از لا و نَعَم
که به تنگ آمدم از سیل حماقات عرب
که به جان آمدم از خیل خرافات عجم
هم ز اسلام اثری نیست مگر بر منبر
هم ز قرآن خبری نیست مگر در ماتم
این چه قومیست محمّد که وجودش ابتر؟
این چه قومیست محمّد که فراوانش کم؟
گوشهٔ چشم بگردان و مکن سر گردان
ز جنایات ملوک و ز جراحات اُمَم
گلهای بین که درآن بُوالحِکمانند حکیم
رمه ای بین که درآن محتشمانند حَشم
حلقهای بین که درآن نیست بجز دزد نگین
جنگلی بین که درآن نیست مگر خر خرّم
گمرهانی همه در چاه دل امّا خوشدل
ابلهانی همه در چنگ غم امّا بی غم
در نرانشان نبُوَد نیم زلیخا غیرت
در زنان شان نبُوَد یک نخود افیون مرهم
همه چه مرد و چه زن دین ترا نامحرم
چه ندیمان حریم و چه مقیمان حرم
همه چون وعده ی خوبان تهی و بی فرجام
همه چون زلف زنان کژمژ و درهم برهم
همه در عرصه ی جولان چو جبل پابرجای
همه در عرضه ی ناموس سخی چون حاتم
همه در بی رگی از سیب زمینی اَغیَر
همه در بی مزگی خنده زنان بر شلغم
همگی موج سوارند چو بر بُول، مگس
همگی بادمدارند چنانچون پرچم
همگی مهره اِدبار! کجا؟ در ششدر
همگی شهره به ادرار! کجا؟ در زمزم
در تکدّی و گدایی همه از هم افصح
در دورنگی و دورویی همه از هم اعلم
گاه گفتار زبانند و به کردار زبون
سخت سستند به چُستی و به سستی محکم
نه حیایی نه رجایی ز گناه و به ثواب
نه هراسی نه امیدی ز جهنم به اِرَم
تَرَکوا ما تَرَکوا قَد تَرَکوا ما اَلزَم
فَعَلوا ما فَعَلوا قَد فَعَلوا ما حَرّم
ذِکر اوتاد۵ مُصَغّر،عَلَم عِلم نگون
ذمّ جُهّال مُحرّم، ذَکَر جهل عَلَم
فقر بر می خیزد ایمان پر می ریزد
عقل سر می خارد یکسر می بارد غم
اَشتری کو؟ گله از مرد تهی ماند تهی
نشتری کو؟ رمه از درد ورم کرد ورم
لا یُری فیهِ مِنَ الِاسلام اِلّا اِسْمُه
از نبی نیست مگر سال نبیّ اعظم
پوز سگ تر نکند دامن دریا را لیک
متّهم گردد هم دامن مریم هم یم
مردگانیم محمّد نفسی ما را باش
ای دمت گرم درین پیکر بی روح بدم
نظری کن که عبیدان فُروجند و بُطون
افقی نیست فراتر ز «فروتر ز شکم»
از محمّد اثری نیست مگر در صلوات
ردّپایی ز خدا نیست مگر بر پرچم
هله بفرست سگی نیست بجز گرگ شبان
هله بر نِه قدمی نیست مگر دست قلم
ملّتی بین که درآن نیست بجز جهل حکیم
امّتی بین که درآن نیست مگر ظلم حَکَم
اُمرا را بنگر جمله به شیطان استاد
شعرا را بنگر جمله ز شیطان مُلهَم
استخوانی دو سه را دُم جنباند شاعر
حَیَوانی دو سه را مدح نگارد آدم
دور غوکان بُوَد آیا که بگیرد پایان؟
کاخ خوکان شود آیا که بریزد درهم؟
بُوَد آیا بُوَد آیا که بگیرد باران؟
شود آیا شود آیا که ببارد نم نم؟
که بسا فخر که یک قطره فروشد به صدف
که بسا ناز که بر گُل بنماید شبنم
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
سربلندند کسانی که نشد سرْشان خم
منکِران را نتوانم کنم از منکَر نهی
نتوانم به خدا جذر بگیرم ز اَصَم
رَبَّنَا انْظُر که بجز آب دهن لا یُشرَب
رَبَّنَا ارْحَم که بجز خون جگر لا یُطعَم
های سجّاد مونث که سجودت مفعول
آی داماد مُخنّث که وجودت چو عدم
ای که بر قاعده بنشستی و قاعد گشتی
ننشینند بدین قاعده بر رأس هِرَم
صورتی نیست ز مِهر تو بر آیینه ی دل
خود گرفتم که زنی نقش رُخت را به دِرَم
خیره مگریز ز معروف چو دیو از قرآن
منکِر منکَرم از من چو خر از شیر مَرَم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.