راز سخن

خیر خویش

از پل عمر گر گذشت خرم

از پل عمر گر گذشت خرم
ناز عمر دوباره را نخرم
وای بر من! به اسم تاج وجود
چه کلاهی گذاشت سربسرم
تن زدند آسمان و کوه و زمین
دست تقدیر کرد مفتخرم
من و حمالی امانت تو
چه امین خوانی و چه باربرم
بادهٔ جان در آفتابهٔ تن
متذبذب میان خیر و شرم
تن ظالم فکنده در قفسم
جان سالم چگونه درببرم
ای که خوانی خلیفة‌اللهم
تاج منت چه می‌نهی به سرم
من ولیعهد حضرت خضرم
زابتدا دم نداشت کره‌خرم
خواجهٔ بی کنیز و خاتونم
خسرو بی‌کلاه و بی‌کمرم
گر چراغم چرا کنی داغم
ور کلیدم چگونه دربدرم
گر اسیرم بگو! خلاصم کن
ور امیرم کجاست کرّوفرم
همتم کو مگر نه مرد یلم
هیبتم کو مگر نه شیر نرم
کی شنیدم من از پدر پندی
تا ز من پند بشنود پسرم
پسرم را ز من چه خواهد ماند
تا بماند مرا خود از پدرم
خیری از خویشتن نمی‌بینم
باید از خیر خویش درگذرم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.