راز سخن

ایستاده میر

عکس مسیر باد و علیرغم روزگار

عکس مسیر باد و علیرغم روزگار
یاد آر از آن غریب‌ترین سبز استوار
یاد آر از غرابت سروی که بی‌ثمر
جز راستی ندیده از او چرخ کج‌مدار
یاد آر از آن بلند که با او نمانده هیچ
الا زبان سرخ و سر سبز، برگ و بار
یاد آر آن سهی‌قد آزاده را که ماند
آزادی و سهی‌قدی از او به یادگار
یاد آر سرو سر به‌‌ فلک‌‌ برده را به حصر
یاد آر از آن عزیز محک‌ خورده در حصار
فردی که روسفید درآمد به نقد عمر
بی‌غلّ‌وغش ز بوتهٔ جان کامل‌العیار
مردی که داشت جرأت نه گفتن و هنوز
آری نگفته است به خودکامه بردبار
تا حسرت شنیدن یک آخ بر دلش
ماند چنانکه در دل آبستنان ویار
چون عقدهٔ ذَکَر به دل اولین قجر
چون داغ مُلک بر جگر آخرین تزار
«یارب مباد آنکه گدا معتبر شود»
یارب مباد آنکه شود خواجه تاجدار
یارب روا مدار که زانو زند عزیز
یارب چنان مکن که عزیزان شوند خوار
قربان آن دل آن دل دریایی بزرگ
گیرم به آب زد جگرآورده بی‌گدار
تا نگذرد ز حقّ رفیقان نیمه‌راه
محصور ماند بیهده ده‌ سال آزگار
تنها به عهد بسته وفا کرد و برنگشت
بر عهد خویش اگرچه نماندند پایدار
کی مرد رهنورد برآساید از نبرد؟
کی فرد حقمدار فرود آید از مدار؟
افتاد اگر ز اسب و نیفتاد اگر ز اصل
یاد آر از این پیاده و یاد آر از آن سوار
کز صبر بیست‌ساله درآمد شکسته‌بغض
وز روزهٔ سکوت به آهنگ کارزار
شبتاب برنتافت که تحت‌الشعاع ماه
کم‌رنگ و بی‌فروغ بیفتد از اعتبار
بوزینه‌ای نژاده علم شد که بر درخت
شیرش کند به شعبده با اسم مستعار
در پرده هرچه وزن تقلب اضافه شد
قرص قمر نرفت مه‌آلوده زیر بار
تسلیم صحنه‌سازی ابر سیه نشد
رخ تافت زان نقاب خطرناک بر کنار
چشمک‌زنان به کوری غاسق نمود رخ
از پشت ابر، سرزده، ماه طلایه‌دار
بر بام شام تیره درخشید طالعش
در آسمان شب‌زده زد دور افتخار
روشنگر آمد از ید بیضای موسوی
برق عصا به کوری چشم شبان تار
هم نیل آسمان به دو جین کهکشان شکافت
هم آمد از عصاش به‌ ماتحت‌ شب‌ فشار
فصل‌الخطابِ شب‌پره را زیر پا گذاشت
کز وصل آفتاب حقیقت کند فرار
آنقدر پیش رفت که ظلمت عقب نشست
بن‌بست ظلم و عورت ظالم شد آشکار
بی‌پرده لخت و عور برآمد شب سیاه
مستوره پابرهنه درآمد از استتار
کرد آنچه کرد رعدِ شب‌آشوب و خوب کرد
زد برق آذرخش و سرآمد ز کوهسار
از شش‌‌جهت به لانهٔ زنبور چوب کرد
ده‌مَرده دست برد به سوراخ سوسمار
تمساح را درآمد از آن دست اشک و رشک
کاو را شراب شوق بدل شد به زهرمار
زار و نزار بر خر شیطان نشست از آنک
زیرش کشید شیر نر از اسب اقتدار
القصّه جسم ناقص خود را به نیزه کرد
تا جان بدر برد ز بلا عمروعاص‌وار
رفت اندک آبروی به‌جامانده‌‌اش به باد
تا آب رفته بازنگردد به جویبار
دریوزه‌گر نگر پی رجعت به اصل خویش
عهد شباب و روضهٔ جانکاه و مزد کار
دستش به زیر کاسه و چشمش به دست خلق
رویش به سوی مردم و پشتش به کردگار
تا روضه‌خوان به جلب ترحّم دهان گشود
لب تر نکرده چشم جماعت شد اشکبار
«موجی به جنبش آمد و برخاست کوه‌ کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار»
آنگونه زد گریز به صحرای کربلا
کافغان ز گور حرمله برخاست جانشکار
خولی ز هوش رفت سنان پیرهن درید
شمر از یسار زار و یزید از یمین نزار
بریان ز تف سپاهِ خفافیش از یمین
گریان به صف بسیجِ خنازیر از یسار
غوکان روزمزد امارت به غورغور
زاغان سکّه‌دزد ولایت به قارقار
کردند جمله نعره و شیون به عرّ و تیز
یکسو خران کودن و یکسو سگان هار
جبّار بار داد که گردن نهد به جبر
کز دست میر دررود افسار اختیار
اما کشید گردن و پیچید سر حسین
وز مرد جز نبرد نمی‌رفت انتظار
بیعت نکرد و دست نیالود و پا فشرد
بر حقّ غصب‌گشتهٔ خلق امیدوار
گفتی عروج کرد عنان‌دار ذوالجناح
گفتی خروج کرد دگرباره ذوالفقار
نقّاش کهنه‌کار درانداخت طرح نو
سقف فلک شکافت از آن نقش زرنگار
یکباره سبز گشت خیابان انقلاب
گردید پاک طلعت آزادی از غبار
در خوابگاه مور و ملخ ریخت آب جوش
بیرون زدند خشک و تر از حفره بیشمار
رفتند زیر فرش که ٱیْنَ المَفَر‌؟ ولیک
آمد ندا ز عرش که لایُمْکِنُ الفِرار!
آمد ندا ز عرش و منادا نداد گوش
کآید به گوشمالی او دست روزگار
آمد ندا ز عرش و مخاطب زدش به تیر
باشد که تیر غیب برآرد از او دمار
آمد «ندا» و شعر من اندر میانه سوخت
کاغذ به خون نشست و قلم گشت شرمسار
کوته کنم سخن که گلویم فشرده بغض
ای وای اگر دراز شود دست انفجار
گفتم برغم طعنه‌زنان بهانه‌‌جو
زان سرو سربلند حدیثی به اختصار
کردم هجای ظلمت اگرچند ناتمام
گفتم مدیح ماه و نگفتم یک از هزار

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.