راز سخن

به افتخار بمیر

به افتخار بمان و به افتخار بمیر

به افتخار بمان و به افتخار بمیر
نگویمت که لزوما به انتحار بمیر
اگر سزاست بمانی به افتخار بمان
وگر بناست بمیری به افتخار بمیر
که گفت با تو گزیری ز خوار ماندن نیست
چنین که خوار بماندی بمان و خوار بمیر
چو برنخاست بخاری ز بام زندگی‌ات
به شام مرگ هم البته بی‌بخار بمیر
خمار یک نفس آزادی و دو دم شادی
چنانکه زیسته‌ای همچنان خمار بمیر
که با تو گفت چنین و که با تو گفت چنان
که خواروزار بمان و که خواروزار بمیر
که گفت با تو که بی‌عار و بی‌وقار بمان
که گفت با تو که بی‌عار و بی‌وقار بمیر
چنان بمیر که از مرگ خویش جان گیری
ز مار مرگ درآمد اگر دمار بمیر
بجای انس گرفتن به مرگ تدریجی
بکش زبانه و یکدفعه شعله‌وار بمیر
به ریش ظلمت نُه‌لایه شعله شعله بخند
سر مزار خود ای شمع زارزار بمیر
ز اوج خویشتن ای موج سر فرود نیار
به پایداری خود بر فراز دار بمیر
صلیب باد کشیدی به دوش خویش ای بید
سر قرار جنون باش و بیقرار بمیر
به سربلندی بیهوده‌ات قسم ای سرو
که در کشاکش ایام استوار بمیر
ثمر نداد گر آزادگیت جز خواری
به چشم کور فلک راست همچو خار بمیر
و روزگار اگر چشم دیدن تو نداشت
چنانکه کور شود چشم روزگار بمیر
وگر به ننگ ترا زنده خواست چرخ کبود
اسیر جبر نمان و به اختیار بمیر
به افتخار بمیر و به افتخار بمان
به افتخار بمان و به افتخار بمیر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.