راز سخن

نخواهد

خواهد اگر روزگار یار نخواهد

خواهد اگر روزگار یار نخواهد
خواهد اگر یار روزگار نخواهد
زاده‌ام از مریمی به طالع منصور
مرگ، مرا جز فراز دار نخواهد
تخت سلیمان به باد داد سرم را
بخت پیاده مرا سوار نخواهد
آنچه نگارم به دفتر از دل خونین
نقش و نگار است اگر نگار نخواهد
خواهدم از بوسه برکنار نگارم
آه اگر از بوسه بر کنار نخواهد
در شش و بش مانده‌ام ز دست حریفم
جز که به ششدر مرا دچار نخواهد
بادهٔ مردافکن است و از سر تلخی
کام مرا جز که زهرمار نخواهد
بخشش او خار منّت است و سرم را
جز که از این ‌دست تاجدار نخواهد
بانگ درشت وی از کنایهٔ دائم
اسم مرا غیر مستعار نخواهد
چشم وی از جان بنده چشم نپوشد
گوش وی از پند گوشوار نخواهد
آرزویم را بروی آب نویسد
آبرویم را بجز بخار نخواهد
مشت مرا جز که باز دوست ندارد
پشت مرا جز که زیر بار نخواهد
ساز مرا جز به زخمه کوک نسازد
چنگ مرا جز گسسته‌تار نخواهد
ناو مرا جز که ‌گل‌نشین نپسندد
گاو مرا جز که باردار نخواهد
نام مرا جز به کام ننگ نخواند
ننگ مرا جز که نامدار نخواهد
بخت مرا سرنشین تخت نسازد
تخت مرا نیز بختیار نخواهد
گر جگرم را کباب خواست دلش خواست
حاملهٔ فتنه جز ویار نخواهد
دوست بجز دوستی ز دوست نجوید
یار بجز جان ز جان یار نخواهد
سنگدلی را ببین که با دلی آرام
یاد مرا هم به یادگار نخواهد
بسکه دل از غم پر است خون ز دهان ریخت
حیف که سارا ز من انار نخواهد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.