راز سخن

دست من نیست

صبح غم ظهر غصه عصر یقین

صبح غم ظهر غصه عصر یقین
به شب شب‌زده؛ شب غمگین
جرم ما از سپیده گفتن نیست
جرم ما فکر کردن است؛ همین
فکر کردن به ضجه‌های دو مشت
فکر کردن به غم که ما رو کشت
فکر کردن به بغض‌های زیاد
فکر کردن به چشم‌های درشت
چشم‌هایی به وسعت گریه
بغض‌هایی به قدرت گریه
نصفه‌شب، صبح، ظهر، عصر، غروب
دست من نیست ساعت گریه
دست من نیست این که این پاییز
جوجه‌هامو هنوز نشمرده‌م
کبک روحم خروس می‌خونه
ساعتم خوابه و خودم مرده‌م

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.