راز سخن

حالم بده

حالم بده

حالم بده
دلم
کمرم
پام
دست‌هام
انگار ایستاده کسی روی شصت‌هام
سی ساعته که خواب سراغم نیومده
عکسی کجم که قاب سراغم نیومده
مثل کپک جوونه زده غصه رو تنم
باور نمی‌کنم خودمم که خودم منم
هی فکر می‌کنم که چه گندی زد‌م مگه؟
اصلا خودم شبیه به حالم بدم مگه؟
هی آب جوش و جیش و شکرپاش و شاش و قند
دست خودم که نیست که
حالم بده
نخند
گریه نمی‌کنم فقط این بغض لعنتی
آه آه آه آه
همین بغض لعنتی
مثل شلیل کرم‌زده مانده در گلوم
نه
این تو نیستی که نشسته‌ست رو به روم
تو چشم‌های خیرهٔ مضحک نداشتی
تو دست‌های زخمی مهلک نداشتی
انگشت‌های داغ تو تاول نداشتند
با شانه‌های یخ‌زده کل‌کل نداشتند
با تو
چه دور می‌شدم از لحظه‌های شوم
نه
این تو نیستی که نشسته‌ست رو به روم
اما ببینم این که همان خال پای توست
از تندی‌اش که کم بکنیم این صدای توست
تو فرق کرده‌ای؟
تو که...
یا…
من عوض شدم
رو راست نیستم دو سه سالی‌ست با خودم
هی خاطرات خوب و بدم می‌رن و میان
از جون ذهن نفلهٔ من باز چی می‌خوان
برگرد
دختر زبل لب‌لواشکی
عمری نکرده‌ام که بمیرم یواشکی
حالم بده
دلم
کمرم
پام
دست‌هام
بسه خدا
بلند شو از روی شصت‌هام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.