شمارهٔ ۱۱۶۲
هیچ یاری بود که برگردی
هیچ یاری بود که برگردی
بعدِ چندین که دوستی کردی
از تو گو روزگار برخور ، ما
برنخوردیم و خونِ ما خوردی
دلِ خلقی بسوختی آخِر
تا کی ای شوخ نا جوان مردی
تو بدین جفتِ چشم و ابروی طاق
رستخیز از جهان برآوردی
دردِ بی چارگانِ سوخته دل
چه شناسی که فارغ از دردی
خونِ دل می دهی نزاری را
کش به خونِ جگر بپروردی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.