راز سخن

شمارهٔ ۱۱۶۳

نه قبول کرده بودی که ز عهد برنگردی

نه قبول کرده بودی که ز عهد برنگردی
چه گناه کردم آخر که خلافِ عهد کردی
به کجا روم زکویت به که التجا نمایم
که تو حیاتِ جانی که توم دوایِ دردی
من و دانش و محبت تو و هرچنان که خواهی
چه کری کند به خونم که تو آستین نوردی
نتوان به حیله بردن نه محبت از دلِ من
نه ز زلفِ شب سیاهی نه ز رویِ روز زردی
نه ملامتِ احبّا نه علامت اطبّا
که نه آن حرارت است این که ز دل رود به سردی
به وفا و عهد واجب شده سعی و جهد بر من
مگر این قدر نتوانم که به سر برم به مردی
به دو چشم گفتی اول بخورم غمِ نزاری
چو بدان رسید یک جو غمِ کارِ ما نخوردی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.