راز سخن

شمارهٔ ۱۴۳

کی بود کی که شب محنت من روز شود

کی بود کی که شب محنت من روز شود
صبح اقبال من آن روی دل افروز شود
بی تو از سینه چو خواهم که برآرم نفسی
نارسیده به دلم آه جگرسوز شود
کی شود دوخته چاک دلم از تیغ غمت
گر به هر مو مژه ات ناوک دلدوز شود
گر مطیعش شود این گنبد فیروزه چه سود
هر که بر دولت وصل تو نه فیروز شود
چون رهم باز ز غمهای جهان گر نه غمت
مایه شادی این جان غم اندوز شود
چون الف راستی قد تو بیند چه عجب
کز پی خدمت تو دال صفت کوز شود
حرفی از سر خطت گر بنویسد جامی
پیش او پیر خرد طفل نوآموز شود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.