شمارهٔ ۴۷۷
ای کاش من برآن سر کو خاک بودمی
ای کاش من برآن سر کو خاک بودمی
تا پایمال آن بت چالاک بودمی
تا باد بردیم به سر کوی دوست کاش
مردم نبودمی خس و خاشاک بودمی
پاک است یار و دامن پاکش گرفتمی
ز آلایش وجود خود ار پاک بودمی
روز شکارگر شدیم بخت سازگار
من نیز سر درآن خم فتراک بودمی
گر اشک دامنم نگرفتی ز ضعف تن
همراه آه رفته بر افلاک بودمی
بایستیم به دست ازان زلف رشته ای
تا من رفوگر جگر چاک بودمی
گر جرعه ای ز ساغر جامی نخوردمی
کی رند و دردخواره و بیباک بودمی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.