راز سخن

شمارهٔ ۴۷۸

دیدمی دیدار آن دلدار رعنا کاشکی

دیدمی دیدار آن دلدار رعنا کاشکی
دیده روشن کردمی زان روی زیبا کاشکی
خاطر اندر سایه طوبی نیاساید مرا
سایه کردی بر سرم آن سرو بالا کاشکی
گرچه امروز از جمال او نگشتم بهره مند
وعده این دولت افتادی به فردا کاشکی
عاشقان را رخصت گل دیدن و چیدن چه سود
بودی آن گلچهره را اذن تماشا کاشکی
کاشکی گویم مرا گشتی وصال او نصیب
بی نصیبان را نصیبی نیست الا کاشکی
با وجود عقل و دین سامان نگیرد کار عاشق
در هجوم این شدی ان هر دو یغما کاشکی
نظم جامی راکه شد در وصف لطف او چو در
بودیم در سلک نزدیکان او جا کاشکی
هرچه خواهد باد حاصل در حریم بزم او
وز حریم بزم او صد ساله ره تا کاشکی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.