راز سخن

شمارهٔ ۷۴۷

روزی که می سرشت فلک آب و خاک من

روزی که می سرشت فلک آب و خاک من
می سوخت ز آتش تو دل دردناک من
سررشته وصال تو گر آمدی به کف
پیوند یافتی جگر چاک چاک من
هر چند دل ز یاری خود پاک بینمت
دانم سرایتی بکند عشق پاک من
روزی که می نوشت قضا نامه اجل
شد نامزد به تیغ جفایت هلاک من
جامی مجوی خوش دلی از من که در ازل
آمیختند با غم و درد آب و خاک من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.