راز سخن

شمارهٔ ۷۴۸

نوبهاران که دمد شاخ گلی از گل من

نوبهاران که دمد شاخ گلی از گل من
غنچه هایش بود آغشته به خون دل من
بی تو زینسان که به جان آمدم از هستی خویش
زود باشد که شود کوی عدم منزل من
نبود همره جانم به جز اندیشه تو
چون ببندند ازین دیر فنا محمل من
لطف فرما و بکش تیغ و بکش زار مرا
گرچه حیف است که باشد چو تویی قاتل من
این چه سود است و چه سودا که به بازار غمت
سیم اشک و زر رخساره بود حاصل من
زانچه سلطان خیال تو مرا تعیین کرد
دم نقد اشک چو خون بیش نشد واصل من
جامیا تا بتوان جام می از دست منه
که ازین یافت گشایش همگی مشکل من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.