راز سخن

اشعار نو

۲۰ - پاییز

یادمان باشد

در یک غروبِ مبهم پاییز ،

در آن خیابان مشوّش خاموش ،

وقتی که هوای چشم‌های تو ابری‌ست ،

و صدای هق‌هق باران ،

برگ‌های خشکیدهٔ درختان را

بَدخواب می‌کند .

داستان بیقراری‌هایمان را

به گوش پیچک‌های زردِ چینهٔ دیوار

نجوا کنیم .

یادمان باشد

مُشتی گندم

برای قمری‌های سرگردان آن کوچهٔ تنها

همراهمان ببریم .

یادمان باشد

وقتی که دزدیده در من می‌نگری

شعری برای چشم‌هایت بسرایم .

یادمان باشد

دست‌های مرا رها نکنی .

تاریکی در راهست .

بادهای پاییزی

شمیم گیسوان تو را

از آغوش من خواهد برد .

و آفتاب

در پشت درختان بلوط

به خواب خواهد رفت

و شب ، به لانهٔ گنجشک‌ها

خواهد وزید .

یادمان باشد

دست‌های هم را رها نکنیم .

پاییز ۱۳۹۶

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.