راز سخن

مثنوی گرگ نامه

۶۵ - این جهان ، زایشگه درد و بلاست

به دکتر سید حسین نصر

این جهان ، زایشگه درد و بلاستاین همه نکبت درین عالم چراست؟
رنج و بیماری و فقر و نیستیاین سیاهی‌ها برای چیستی؟
از خدایی کوست رحمان و رحیمچون رسد بر ما بلاهای عظیم؟
او چو بتواند سپیدی آفریدپس سیاهی را چرا آرَد پدید؟

****

آرَمَت تمثیلی از « عین القضات » (۱)بلکه بگشاید گره زین مبهمات:

****

دفتری ، تحریر کردی آن حکیمدر کنارش ، کودکش بودی مقیم (۲)
با قلم ، چیزی به کاغذ می‌نوشتطفل گفتا چیست این اشکال زشت؟
می‌کشی بر این ورق ، خط‌های کژدرهم و زشت و سیاه و کژ و مژ! (۳)
کاغذی داری چنین پاک و سپیدبا سیاهی می‌کنی آن را پلید (۴)
زین سیه‌کاری تو را مقصود چیست؟کاغذی را تیره کردن ، حیف نیست؟

****

در جوابِ او فرو ماندی پدرچون نبودی طفل را عقل و بصر
کودکِ نادیده تعلیم و ادبکِی بداند این غرض‌ها را ، سبب (۵)
او چه داند کاین سیاهی ، حکمتستنشر دانش ، آدمی را نعمتست
او نداند کاین سیاهی بر سپیدمی‌تواند بس سپیدی آفرید...
لاجرم گفتی به قدر فهم او:کاین سیاهی هست در اینجا نکو
این سیاهی نیست اینجا بی‌سببهمچو آن خال سیه بر کنج لب
هر سیاهی خوش نباشد هر کجالیکن اینجا جایز است و خوش‌نما
گفت کودک: گر بود اینجا نکوکُن سیه ، هر جای آن بی‌گفتگو
کاغذت را در مُرکب خیس کنروسیاهش چون دل ابلیس کن
ورنه دست از این سیه‌کاری بدارکاغذت را در سپیدی واگذار

****

زین حکایت ، این معمّا حل نشدپاسخی جامع ازآن حاصل نشد
درکِ این مبحث ورای عقل ماستهر که لاف از فهم آن زد ، ژاژخاست (۶)
گرچه نتوان کرد شرح این سخنحدسیات دیگری بشنو ز من:
آنکه زد بر دفتر هستی رقمصفحه‌ای نگذاشت بی شادی و غم
خوشه‌ای گندم گرَت اعطا نمودرنج کِشت و زرع را بر آن فزود
زیر و بالا ، در نظام هستی استهر بلندی ، در کنارش پستی است
هر چه بر طبع تو باشد ناپسندخود مکن بر خلقت آن چون و چند (۷)
خیر و شر ، لازم و ملزوم همندنور و ظلمت ، برهَمند و همدمند
گر نبودی در گلستان ، قهر خارلطف گل هرگز نگشتی آشکار
هرچه باشد بر خلاف میل توآن سیاهی نیستی ، شاکی مشو
چون ز تدبیرش نداری آگهینام حکمت را سیاهی می‌نهی
تو فقط معلول می‌بینی و بسنیست علت‌ها عیان بر هیچکس
هرچه آن کاتب نویسد ، حکمتستهم سیاه و هم سپیدش رحمتست
خود مخوانی این دو را اندر تضادهر دوشان وجهی بُوَد از عدل و داد
آنچه تو نعمت بخوانی ، ای بسادر حق من آفتی هست و بلا
گر ز باران ، مَزرع تو ، آب خوردخانهٔ خشتی من را آب بُرد
ابر اگر در آسمان آید پدیدگو سیه خوانیم آن را یا سپید؟
عدلِ بر تو ، بلکه ظلم بر منستپس چه جای شُکر و شِکوه کردنست؟
بچه گرگی گر بماند گرْسنِهنام این را عدلِ بر چوپان منه
گر نگردد صید در دامی اسیربی‌گمان ظلمست بر صیّاد پیر
همرهی با صید ، نامش عدل نیستگاه در بطن ستم ، عدلی خَفیست (۸)
عدل و ظلم اینجا نه مُنفک از همند (۹)یک کجا زخمند و جایی مرهمند (۱۰)
دفتر تقدیر گر ماندی سپیدقصهٔ دنیا به آخر می‌رسید

***********

۱ - عین القضات همدانی (همدان ۵۲۵ - ۴۹۲ هجری قمری) حکیم ، نویسنده، شاعر ، مفسر قرآن ، محدث و فقیه بود.

او به زبان‌های فارسی ، عربی و پهلوی میانه آشنا بود و در عین حال در عرفان و تصوف در بالاترین جایگاه قرار داشت. در سن سی و سه سالگی در مدرسه‌ای که در همدان در آن به تربیت و ارشاد مریدان و وعظ می‌پرداخت ، به دلیل اظهار و ترویج عقایدش که ظاهرا مخالف شرع بود ، به دار کشیده شد.

۱ - ای عزیز!

همانا که در خاطرت گذر کند که چندین بلا که در جهان است اگر او [خدای متعال] قادر است که برگیرد ، ارحم الراحمین کجا بود؟

این اشکال از آن می‌افتد تو را ، که کارهای الهی را به ترازوی عقل مخصوص خود می‌سنجی.

این بدان قدر است که عالِمی بزرگ ، تصنیفی می‌کند ، در علمی ، و فرزندی دارد یک ساله ، بر او اعتراض می‌کند که :

" تو را این به چه کار می‌آید که بدان مشغولی؟ کاغذ چرا بعضی سیاه می‌کنی و حواشی اوراق سفید می‌گذاری ؟ اگر صلاح در سپیدی کاغذ است ، پس همه سپید بگذار! و اگر کمال کاغذ در سیاهی است ، پس همه را سیاه کن ، که تو قادری که همه سیاه کنی . "

و تو دانی که پدر از جواب این کودک عاجز بود نه از عجز خود ، یا از آنکه اعتراض او را جواب ندارد ، بلکه از قصور آن کودک که از عالم پدرش هیچ خبری نیست . اگر نه این سوال را این همه قدر و خطر نیست که پدر از جواب آن عاجز آید.

عین القضات همدانی - نامه‌ها

۲ - مقیم: ساکن - ایستاده

تمامت حاضران جمعیت و مقیمان حضرت در رفاهیت خوش و خرم ... روزی چند بگذرانید. (جهانگشای جوینی)

۳ - کژ و مژ: کژ و معوج - کج مج - خمیده - ناراست

هر چه بگفتم کژ و مژ راست کن چونک مهندس تویی و من مشاق (مولوی)

۴ - پلید: چرک - کثیف - آلوده

گر پلیدم ور نظیفم ای شهان این نخوانم پس چه خوانم در جهان (مولوی)

۵ - غرض: هدف - مقصود

۵ - سبب: دلیل

۶ - ژاژخا: بیهوده‌گو

۷ - چون و چند: مباحثه و گفتگو - دلیل خواستن

۸ - خفی: پنهان

۹ - مُنفک: جُدا

۱۰ - جانها در اصل خود عیسی‌دمند یک زمان زخمند و گاهی مرهمند (مولوی)

۱۰ - یک کجا: یک جا.

کجا به معنی جا هم آمده است. چنانکه گویند هر کجا باشد.

ماری تو که هر که را ببینی بزنی یا بوم که هر کجا نشینی بکنی (سعدی)

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.