مفلسی از تنگدستی در عذابسفرهاش ناآشنا با نان و آب
بعد عمری ، سکّهای اندوختهچشم امّیدی بدان زر دوخته
تا که روز سختی و ایام تارآن وجوه مختصر آید به کار
شامگه با چشم تَر ، وقت نمازبُرد سوی آسمان دست نیاز
کای رحیم و ای کریم و باسخاای به هر حالی مرا مشکلگشا
از کَرَم ، بگشا گره از کار منگُردهام بشکست ، کم کُن بار من
تا به کِی اندر پی یک لقمه نانبر در هر خانهام سگدو زنان
گر بُوَد « روزی » به شرط « ما سعی »؟ (۱)هر چه کوشم نان نمییابم چرا؟
****
روز دیگر ، مَردِ مسکین ، صبحگاهبا خیالِ کسبِ نانی ، زد به راه
از میان جاده در آن پهن دشترود پُر آبی ، خروشان میگذشت
مرد بیچاره به هر سویی شتافتمعبر ایمن و کم عمقی نیافت
او در این اندیشه تا یابد گُدار (۲)در کمین بنشست دزد روزگار
چون عبور از بستر آن تُندرودبی پذیرای خطر ممکن نبود
بهر حفظِ سکّه از بیم زوال (۳)بَست محکم با گره ،آن را به شال
پس هراسان ، تا شناور شد در آبآن دعای دیشبش شد مستجاب!
شالِ او ، از آب ، چون سیراب گشتآن گِره ، عاری ز پیچ و تاب گشت
دستِ غواص ِ فلک در آب رفتچشم ِ طفل ِ بختِ او در ،خواب رفت
سکهٔ امّید ، نذر رود شدبرگِ عیش بینوایی ، دود شد (۴)
باری از دوش قضا برداشتند (۵)در ترازوی قَدَر بگذاشتند
****
بیزیانی میرسید آن سوی رودگر یکی تقدیر با تدبیر بود (۶)
****
گر گشایش خواهی از این روزگارخود مشو بر خیر او امیدوار
گر به دلها صد گِره انداختستآن گِره را زین گِره نشناختست!
چون گِره بگشایدت ، دست قَـدَربندد آن را سختتر ، جای دگر
دست او بهر گشودن باز نیستگوش او بهر شنودن باز نیست
او طلا را میتواند مِس کندیا که قارون را چو من مفلس کند!
بستر ِ گرمی ازین سِفله مخواهتا نریزد بر سرت خاک سیاه
نالهات را در گلو سازد خموشتا نیاید آه و نفرینت به گوش
لیک اگر تیزی دهی اندر خفا (۷)بر صدایش میدهد پژواکها
او تواند ریسمان را تر کندتا گره را سفت و محکمتر کند
لیک نبوَد عادتًا مشکلگشاورنه بگشودی گره از کار ما
هر دری را بسته میخواهد فلکهر دلی را خسته میخواهد فلک (۸)
هر لبی خندید فیالفورش ببستهر سری جُنبید فیالحالش شکست (۹)
***********
*** پروین اعتصامی نیز این حکایت را با تغییراتی در روایت داستان به نظم کشیده است:
پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر ، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود
۱ - ما سعی: مأخوذ از آیه: ... لیس للانسان الا ما سعی: (... برای انسان هیچ چیز نیست مگر آنچه کوشیده است ) « سوره نجم »
۲ - گُدار: محل کم آب و یا خشک رودخانه. ضرب المَثَلی هست: بیگدار به آب زدن.
۳ - زوال: نیستی - نابودی - تلف و فنا - آفت و بلا
۴ - در زبان فارسی ، واژهٔ « برگ » به معانی مختلفی آورده شده است. در این بیت ، دو معنای توشه ، و قسمتی از گیاه مورد نظر است.
برگ ، در حال سوختن ، دود زیادی تولید میکند و ضمنًا اصطلاح دود شدن به معنی از بین رفتن و نابود شدن است.
رسم انداختن سکّه در آب یا چشمه ، به قصد ادای نذورات در بین برخی از ملل از جمله بعضی از روستاهای ایران رایج است. این وجوه شباهت نیز در توصیف این بیت ، به کار رفته است.
۵ - دوش: شانه و کتف. به بخش فوقانی ترازو نیز اطلاق میشود. سعدی میگوید:
هر که زر دید ، سر فرو آرد
گر ترازوی آهنین دوش است
۶ - یکی بودن: هماهنگ بودن
۷ - تیز: بادی که از مخرج انسان خارج میشود - گ..ز
۸ - خسته: آزرده - رنجدیده
۹ - فی الفور - فی الحال: فوری - در همان موقع