راز سخن

شمارهٔ ۱۲۸۴

مرا دل ده که من سنگی ندارم

مرا دل ده که من سنگی ندارم
به جز خون جگر رنگی ندارم
دل من برده ای نیکوش، می دار
وگر بد داریش جنگی ندارم
سر کویی گرم رسوا کند عشق
چو من عاشق شدم، ننگی ندارم
سرود درد خود با خویش گویم
که نالان تر ز خود چنگی ندارم
ز من تا صبر صد فرسنگ راه است
ولی من پای فرسنگی ندارم
دهندم پند و با من در نگیرد
که من عقلی و فرهنگی ندارم
منم خسرو که از غم کوه فرهاد
به سینه دارم و سنگی ندارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.