راز سخن

شمارهٔ ۱۲۸۳

ز هر موی تو دل در بند دارم

ز هر موی تو دل در بند دارم
دلم خون گشت، پنهان چند دارم
به سوگند تو جان را بسته ام، وای
که چندش دل بر این سوگند دارم
غمت با خویشتن گویم همه شب
بدینسان خویش را خرسند دارم
برو جایی که من می دانم، ای باد
که من آنجا دلی در بند دارم
مرا از صحبت جان شرم بادا
که با جز تو چرا پیوند دارم
دهندم پند گفتار تو در گوش
چه گوش خویش سوی پند دارم
به خسرو ده که من ناداده وامی
بر آن لبهای شکر خند دارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.