راز سخن

شمارهٔ ۷۵

فصل نوروز است و خلقی سوی صحرا می‌روند

فصل نوروز است و خلقی سوی صحرا می‌روند
بی‌نصیب آنانکه در می قول مطرب نشنوند
رخ نمودی، مردمان را چشم بر ابروی تست
عید شد، باریک‌بینان دیده بر ماه نوند
من که در شب‌های محنت سوختم، زانم چه سود
کاین بتان خورشید‌رخسارند یا مه‌پرتوند
می‌رود خلقی به استقبال، کآمد گل به باغ
تو بمان باقی، کزین بسیار آیند و روند
پندگویان شاهی درمانده را دل می‌دهند
حال او دانند اگر روزی چنین بیدل شوند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.