راز سخن

شمارهٔ ۷۴

عید شد، خوبان به عزم مجلس و می می‌روند

عید شد، خوبان به عزم مجلس و می می‌روند
دردمندان راه می‌پرسند و از پی می‌روند
گر به گشتی می‌رود، تنها خوشست آن آفتاب
قاصد جان منند آنها که با وی می‌روند
چون گل و سنبل پری‌رویان ز آب و تاب می
طره‌ها آشفته و رخساره در خوی می‌روند
آنکه می‌رفتند با تکبیر و قامت، این زمان
با نوای ارغنون و ناله نی می‌روند
می‌رود شاهی ز کویت از دم سرد رقیب
بلبلان از بوستان در موسم دی می‌روند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.