راز سخن

رهایی

حـذر کن ای دل از پَســـتی

حـذر کن ای دل از پَســـتی
تـو اِی دُردانـــه ی هستــی
در آ در حلقــه ی مستــان
به شـور و شـوق سـرمستــی
بگیــرد تیـرگــی ، جــان را
چـو در بر روی خود بستــی
مشـو نومیــد و سرگــردان
اگــر روی از جـفا خَستــی
خـدا هر چــاره ای ســـازد
رسـد دامــانــش ار دستــی
بـرای صیــد خـوشبــختــی
بساز از عشق خود ، شَستــی
سمـائی می شوی ؛ اِلیــــار !
اگــر از دام تـــن جَـستــی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.