راز سخن

داغ دلبر

داغی نشاندی بر دلم ، از خطّ و خالت

داغی نشاندی بر دلم ، از خطّ و خالت
تا شد اسیر جلوه هایی از جمالت
کی می پذیرد دیگر این دل ، رنگ اغیار
زان رو که رنگی برگرفته ست از خیالت
در بارگاهت بار ده ؛ تا شاید این دل
بر گُرده گیرد رونقی از فیضِ قالت
بگشوده ای خوانی ز جود از بهر عالم
کی بی نصیب آید دلی از این نَوالت
صد شکّر افتد کام جان اندر حیاتم
آرد نسیم ار شمّه ای از وصف حالت
حک می شود خوشبختی اندر جان اِلیار
گر سینه اش گردد دمی جای مجالت
پایان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.