راز سخن

80

فتنـه

فتنـه
بنگر که جغد فتنه چه بیـداد می‌کند آیین مهر و میکده، بر بـاد می‌کند. صد پاره می‌کند به نهان، جام عشق را بر منبر ادّعـای دل و داد می‌کند. نامردی‌اش نهان ، به نقابی زِ مردی است این فتنه‌گر ، که مغلطه ایـراد می‌کند. آیینه‌دار مکتب ابلیس می‌شود تحریف، در شریعۀ اَوراد می‌کند. بر دختران عرصۀ تزویـر ، هرکه را مجذوب رنگ شب شده ؛ دامـاد می‌کند. بیرق بدوش دولت رأفت شود به حرف کاری بسانِ دولتِ شـدّاد می‌کند. افیون ذلّـت آورد از بهر توده‌ها دل‌های خفته را همه ، معتـاد می‌کند. تردید را به مطبخِ فکرت، می‌آورد همچون شکَر به شیوۀ قنّـاد می‌کند. از هرچه دهشت است به صندوقِ قرن‌ها یکجا ، در این زمانه از آن یـاد می‌کند. سیلاب خون به دشت تمدّن ، به خنجری رنگین به زهر سفسطه، ایجـاد می‌کند. خط می‌کشد به هرچه شرافت نوشته است غـم‌نامـه را طلیعۀ ارشـاد می‌کند. یوغ ستم به گردن شادی همی‌نهـد غـم را سفیر دولتِ اِلحـاد می‌کند. سوی سراب می‌کشد افکار تشنـه را وانگـه اسیر حقّـۀ صیّـاد می‌کند. فرهاد را به دشنۀ تزویـر می‌کُشد پس، گریه‌ها به ماتم فرهـاد می‌کند. خون را شراب تیغ ستم می‌کند به شوق طوقی طلا ، به گردن جـلاد می‌کند. آزاده را به مَحبس ظلمت می‌افکند نامـرد را ، زِ دغدغـه آزاد می‌کند. تا آتش افکنَـد به تمامِ جهانِ گُـل دستش یکی، به دیو پـری‌زاد می‌کند. با حکم حقّـه ، کرکس و خار و کلاغ را بر بلبلان شهرِ گُـل، اَوتـاد می‌کند. با جهل مردمان، دَمِ نیرنگ خویش را بُرّنـده‌تـر زِ خنجر فـولاد می‌کند. با خفتگان دامن این فتنـه ، ای فلک می‌گوی از آنچه ، کَـژدُم شیّـاد می‌کند. هرکس که نوش داد بـدو ؛ نیش می‌برد بنگـر ، بدین سخن که چه ایفـاد می‌کند. ای مردمان ، به هـوش! کـه روباه فتنـه‌گر فرزند کِذب را ، به خود اولاد می‌کند. مخروبـه گشته است جهـان، با نوای جغـد جغدی که کـوی مَفسده آبـاد می‌کند. در سوگ بلبلان چمن، دل زِ عمق جان می سوزد از حرارت و فریـاد می‌کند. ای دل ، کنون زِ صولت سرمای دِی مترس خورشید عشـق ، زایـد و خـرداد می‌کند. زیـن کُـن سمند همّـت و سر کش، مـدام را زیـرا مُـدامِ عشـق، تو را راد می‌کند. برخیزد اینک آنکه زِ جان، دست عشق را در سینـه می‌فشارد و امـداد می‌کند. تدبیـر و تیغ همّت و ایمـان و هم‌دلـی کاری کند به فتنـه ، که حـدّاد می‌کند. کی فتنـه پرورَد به جهان ، آنکه از دلـش هر دَم ، نظـر به عاقبتِ عـاد می‌کند. رسوا کند به شعر خود « اِلیـار»، فتنـه را شـب را به سُخـره گیرد و ناشـاد می‌کند. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.