راز سخن

79

آزادگـان

آزادگـان
کی می‌شویم از یوغ دیـو آزاد ما نگسلیم اَر ، بند استبداد باید کشیم از عمق جان فریاد تا لـرزه افتد در دل بیداد با عزم و ایمان می‌کنیم آباد هـان! ای برادر خاک ایران را گنجینۀ خوش‌نـام کیهان را. ما را نشاید ناله و شیون اندر بـرِ بیگانه یا دشمن جان می‌دهیم اندر ره میهن تا جان بَرد از دست اهریمن خاک وطن گردد همی گلشن با هم ببندیم اَر که پیمان را با خون خود امضا کنیم آن را . آزادگان هرگز نمی‌خوابند ظلم و ستم را برنمی‌تابند مستکبران در کاخِ بـر آبند در دست شیطان، مشتی اَلقـابند این نکته را باید که در یابند ذلّـت بود پیوسته انسان را گر خم کند سر ، کامِ شیطان را . جوییم اگر از دست حق یاری کوبیم اگر بر طبل بیداری بر دشمنان آید نگونساری در می‌رود از کوی ما خواری حکم محبّت می‌شود جاری محکم کند بنیاد ایمان را آسوده از غـم‌ها کند جان را . خاک وطن، چون کانِ گوهرخیـز هم آسمانش باشد اختـربیـز دل‌های ما از شوق آن، لبریـز تا زنده‌ای ؛ ای هم وطن برخیـز بر خیز و اندر دامنش آویـز مام وطن بوسد دلیران را شادی درآرد ، چشم گریان را. عشق وطن، جان را برانگیزد آمال دشمن را به‌هم ریزد هر دشمنی با ما درآویزد خاک ندامت بر سرش بیزد در جان ما این آرزو خیزد روبیـم از ایران گَرد طوفان را بیرون کنیم از آن، زمستان را . تا باغ آزادی شود پُر بـار خون می‌دهند از بهر آن ، احـرار دست اَر دهد در دست ایـل، « اِلیـار» وَز بهـر آزادی کند پیکار صبحی برآید از دلِ ایوار روشن کند آییـن جانان را بر عشق بنـدد نـافِ دیوان را. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.