راز سخن

78

نا اهـلان انقـلاب اسلامـی

نا اهـلان انقـلاب اسلامـی
نامردمانی آمدند و جان شکستند آیینه‌های حرمت انسان شکستند. با خیل خوبان آمدند ؛ امّا دریغـا ! آیین راهِ خوبی و خوبان شکستند. تا مـوج‌وش بر ساحلِ قدرت رسیدند بنیاد این کاشانه و سامان شکستند. با بازی چوگانِ قدرت، گوی بردند پس، چوب‌های بازی چوگان شکستند. با عاشقان، پیمانه پیمودند ؛ امّا در غایـتِ شرم‌آوری، پیمان شکستند. مُهـرِ قِداست بر جبینِ خویش بستند با این دغل، گردونـۀ ایمان شکستند. بارِ مذلّـت، گُردۀ مردم نهادند هر داد ، بر بیداد را دندان شکستند. روی پدر شد شرمسار از خیلِ طفلان جام غرورش، بهرِ قرصی نان شکستند. نای قلم را ، جـز به سودِ خویش، بستند تیغِ عتاب اندر کفِ وجدان شکستند. اندیشه را بر دارِ خاموشی سپردند یا در حصارِ محنت و زندان شکستند. تفسیر حقّ و باطل اندر دستشان بود در سنجش کردارها ، میزان شکستند. صد درد نـو ، در سینه‌ها انبار کردند بس شاخه‌ها ، از بوتۀ درمان شکستند. دستارها را بقچۀ غارت نمودند خوردند و بردند و دو صد چندان شکستند. شیرِ وطن، بر ناف هر بیگانه بستند با این تباهی، قامت ایران شکستند. آفت به جان انقلاب افتاد از آنان انگار ، کشتی را گـهِ طوفان شکستند خاموش باد آنان که هم از باغ امّید گل را درو کردند و هم گلدان شکستند. دیدی که « اِلیـار»! آخر این اولاد تزویر در کارِ مکـر، آوازۀ شیطان شکستند. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.