77
ای روحانـی نمـا
ای روحانـی نمـا
اگر بر مسندِ نامت مسلمانی
چرا ، گاه عمل، همدست شیطانی؟
به ظاهر میخزی در لاک تزویری
به دل همرنگ با هر نامسلمانی.
مسلمانی به صدق است و به دلداری
به عشق است و خدا دانی، اگر دانی.
تو تا مشتاق مرداب تمنّـایی
به قدّیس و به روحانی، چه میمانی؟
به سنگ جهل اگر جاهل دل آزارد
تو در آزردن دل، بدتـر از آنی.
نداری بهرهای از مغـز پیغامش
اگرچه حامـل آیـات قرآنی.
تو را نور الهی کی بود در دل
چو این آیات را وارونـه میخوانی.
به مسجد مینهی عمّامـهای بر سر
که گویی بر حریم حق نگهبانی.
دریغا پیروانت غافلند از این
که تو بر دین حق، چون موش انبانی.
تو را دین و وطن قربانیِ نفس است
ازیـرا آفـت ایمان و ایرانی.
بسانِ استخوانی درگلـوی دین
چرا ، چون اسـوهای ناپـاکدامانی.
به بازار آوری هر دم تو ایمان را
که خود سرکردۀ اصحاب دکّانی.
عبایت ترکشی بر تیر تزویر است
به قلب عصمت و تقوا چو پیکانی.
تویی صیّـاد فرصتهای دنیایی
برون از عرصۀ انصاف و ایمانی.
حیاتت را همین دنیا چنان، گوی است
تو دایم در پـیِ این گوی چوگانی.
کنی انگور شهوت زیر دستارت
بدین پنـدار کز هر دیده پنهانی.
به هر سو میبری احساس مردم را
تو پنداری که بر این خلق، چوپانی.
بنالـد دین از این نامردمیهایـت
که در کامش بسان چرکِ دندانی.
ملَبّس گشتهای هرچند چون خوبان
ولی هرگز تو آنان را ، نـه میزانی.
چو بر نعش شرف، صد نعلـه میتازی
نزیبد من تو را گویـم که انسانی.
جـوازِ خودپرستی شد ، قبا پوشی
کجا فرمانبـر از احکام یزدانی.
ندانم در چنین پَستی ، چرا مستی
نـه در اندیشۀ توبـت ، نـه درمانی.
مرو در حلقۀ پَستـانِ مست « اِلیـار»!
اگـر بـر دیـن حـق از خیـل یـارانی.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.