راز سخن

76

یلـدای غـم

یلـدای غـم
هـان! ای سران مدّعـی ، تزویـر کردید راهی غلط از بهر خود تدبیـر کردید. با دُلـدُل عشق آمدید امّا دریغـا ! بر مسند قدرت، شما تغییـر کردید. در ادّعـا مقصد، شما را آخرت بود اینک چرا بر خال دنیا گیـر کردید ؟ با سور قدرت، شور خدمت از میان رفت در خدمت خلق خدا ، تقصیـر کردید. ریش مرصّع ، عروت‌الوثقـایتان شد دل‌های خود را تیره‌تـر از قیـر کردید. چون پرده‌دار ننگتـان ، رنگ است و نیرنگ اسلام را در دست خود شمشیـر کردید. تن پوشتـان آیینـه‌ای بر مهتری شد بر جای سر، دستار سر ، تعمیـر کردید. دین خدا آزرده شد ، در بند تزویـر این دین را با رأی خود تفسیـر کردید. دل‌خسته از آن خنجرم کـز آستین شد سهراب را تا با دغـل در زیـر کردید. اندیشه تا افشاگـرِ اسرار غـم شد شیران نیک‌اندیش را زنجیـر کردید. میش عدالت پاره شد در چنگ تبعیض این ملک را از بهر خود نخچیـرکردید. آزادی اندر چاه شب، جان می‌سپارد چون بر سرش دست غضب را میـرکردید. خونین‌جگر گردد مگر مردان این ملک در ملک شیران، روبهـان را شیـر کردید. ویرانـه شد کاخ دلِ آزاد‌مـردان در بند غم چون عشق را تحقیـر کردید. محبوس شد در سینه‌ها ، آهِ تظلّـم انصاف را درکنج غربـت، پیـر کردید. تقدیر مـا در بستر بیماری افتاد دانسته، از بهر طبابـت دیـر کردید. ما بهر خود ، خواب سعادت دیده بودیم رؤیـای مـا را وَه ! چه بـد تعبیـر کردید. امّیـد را از لوح دل‌ها تا زدودیـد آیین حرمان را برآن تحریـر کردید. اوهام را چون سامری گوساله کردید جای خدا ، بُـت را شما تکبیـرکردید. در سفرۀ ما غیر غـم، نانی دگـر نیست با نان ما بیگانگان را سیـر کردید. طوق تملّـق هرکه برگردن نیاویخـت بیگانه‌اش خواندید و هم تکفیـر کردید. شب‌های ما در زندگی یلدای غم شد آهِ بهاران را چه بی‌تأثیـر کردید. گوی سعادت، حاصل چوگان ما بود بُردید و ما را این چنین تعزیـر کردید. محـو از دل تاریخ ما ، هرگز نگردد ظلمی که با این لشکــرِ شبگیـر کردید. از شام غـم، صد دفترِ ناگفتـه دارم « اِلیـار» را از گفتنش تحذیـر کردید. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.