81
ای جانـم آذربایجـان !
ای جانـم آذربایجـان !
جانی مرا جانی مرا، ای جانـم آذربایجان
خانی مرا خانی مرا، ای خانَـم آذربایجان.
لـب گر صُراحی تَـر کند با نغمۀ تُرکـان دَمی
شَکَّـر خزد در کنج شـرم ای جانـم آذربایجان.
آبـت گلِ تـر پرورد ، خاکت همی زر پرورد
ای پرورش را بهترین دامانـم آذربایجان.
در باغ هستی گلشنی، با نور جانان روشنی
ای دامنِ خوشبـوتـر از ریحانـم آذربایجان.
در علم و در دل پروری، از جملۀ خوبان سری
ای مهدِ علم و صنعت و عرفانـم آذربایجان.
تاریخ را تاج سـری، صاحبدلان را دلبری
ای از کمالاتی گِـران، بُستانـم آذربایجان.
مهد تمدّن بودهای، برآفتاب آلودهای
ای خانۀ خورشید را ، ایوانـم آذربایجان.
گوشی دهیم اَر بر زمین، حرفی زِ دل گوید چنین
بر محور مِهـرت چو دل، گردانـم آذربایجان.
سروی، سری بس با وقـار ، اندر غبار روزگار
درملک مردیها تـو ای سلطانـم آذربایجان.
آزادهای آزادهای ، از مام مردی زادهای
ای شیر نَـر ، ای نعرۀ میدانـم آذربایجان.
رعد است و برق و آتشی، فریاد و شمشیر و دَمت
درجنگ با اهریمن ای طوفانـم آذربایجان.
با غیرتی الماسگون ، بنمای شب را سرنگون
ای اخترِ در سینهها ، پنهانـم آذربایجان.
با شربتی از هیبتت، تاریخ هم گردیده مست
ای بادهای در ساغر مستانـم آذربایجان.
باش اَیمـهسن دوشمنلره، اود وورماسان گلشنلره
معنای مردی را تـو ای عمّانـم آذربایجان.
گر عهد بستی با کسی، هرگز نکردی ناکسی
ای پایبنـدِ بنـدِ هر پیمانـم آذربایجان.
چوگان مردی را فلک، بازیگر از مردان گرفت
ای قهرمان در بازی چوگانـم آذربایجانم.
کی دست بر شیطان دهی، کی پای بر انسان نهی
ای دشمن دیریـنِ هر شیطانـم آذربایجان.
جام شرافت خوردهای، بوی از عدالت بردهای
دروازۀ حق را تو ای دربانـم آذربایجان.
از دل ، مُرید حیدری، در هیبتِ یک کشوری
ای بنـدۀ زیبنـدۀ رحمانـم آذربایجان.
در وصف احوالت قلم، از دل گدایی میکند
کوه معانی را تو ای چون کانـم آذربایجان.
نامت شد آذربایجان ، تا جملگی گوییم جان
ای در دلِ دریای حق، مرجانـم آذربایجان.
محسود دشمن بودهای، بحر خطر پیمودهای
ای از ازل بر ملک دل، خاقانـم آذربایجان.
از خوان تو سگسیرَتان ، خوردند و بردند استخوان
ای زخم خنجر دیده از سگسانـم آذربایجان.
نان میدهد چوپان ولی، سگ بیوفایی میکند
تا کی تحمّل باید ای چوپانـم آذربایجان.
ناکس نمیداند تو را، با سُخره میخواند تو را
ای تکیهگاه جملۀ ایرانـم آذربایجانم.
روزی رهی از این کَمند، ای سرزمین ارجمند
ای در حصار قومک نادانـم آذربایجان.
در « ترکمانچـای» این قلم، در دست جانم شد علَم
راهم ده آن را بر درت ، بنشانـم آذربایجان !
زینـت زِ نامت برگرفت این دفتـرِ « اِلیـار» هم
ای گوهـر تابنـده در دیوانـم آذربایجان.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.