راز سخن

58

تشنگان قـدرت

تشنگان قـدرت
این دغل‌کاران که خود بر دین و میهن آفـت‌اند تشنگان قدرت و مستغرق هر لـذّت‌اند. گرچه در باغ سخن لفظی، گل‌آذین می‌کنند در عمل برگفته‌های خویش هم ، بی‌رغبـت‌اند. خویش را از سوی خود ، منسوب خوبان کرده‌اند حالیـا ! آییـنه‌داران غرور و نخـوت‌اند. کی به خوبان می‌رسند آنانکه اندر زندگی در هوای غفلت و اندر حضیض ذلّـت‌اند. پایشان بر دوش مظلومان و دستان بر نخیل زیر اقبالی چنین، در سایه‌سار راحـت‌اند. خود مصون از محنت اندر خرقۀ تزویـر خویش مردمان از بهرشان ، در آسیاب محنـت‌اند. گرچه در رسم ادب یادی زِ شاهین می‌کنند خرمگس‌بازان گنـداب پلید شهـوت‌اند. بسته‌اند از توبت و باب نصیحت دفتری ای دریغـا ! خود بدور از نردبان توبـت‌اند. در صف هر بهره‌ای از دولت و مال و منال فارغ از صبر و قرار و اعتنا بر نوبـت‌اند. حقّـه‌پردازی شرورند و چموش و بی‌حیا گوئیا پیوسته با ابلیسِ دون، هم صحبـت‌اند. زاهدانی غرقه‌اند اندر حطام دنیوی مستفید از باغ دین و نام روحانیّـت‌اند. کاسۀ قدرت زِ دست ظالمان افتادنی است ای خوشـا ! آنانکه با هر قدرتی، درخدمـت‌اند. پرده افکن یا رب از بهـر نجات خلق و دین از رخ مهـدیّ و یارانی که اندر غیبـت‌اند. صبرکن « الیـار»! تا روزی رسد، تا اندر آن بینی این نامردمان، مطرود هر جمعیّـت‌اند. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.