57
در اشتیـاق وصـال
در اشتیـاق وصـال
از شوق روی تو یارب! دل از « اَلَست »
درکنج غربت این خاک، مانده مست.
جان را به دامن دریای عشق دوخت
تا تیرِ غمزهات اندر دلم نشست.
تا از شراب یقین، جان من چشید
بیوقفـه کاسۀ زهرِ گمان شکست.
در اشتیاق وصال تو در جهان
زهراب هجر تو جان مرا بخَست.
با یُمن عشق تو ، جانم در این جهان
از دامِ نفس خود و بند غیر ، جَست.
کی جرعهای بَرد از شهد عشقِ یار
آن دل که کاسۀ وارونه گشته است.
در بند بندگی، آزاده گشتهام
اینگونه جان من از دام شب، برَست.
تنها به قوّت ایمان و عشقِ دوست
زنجیر ذلّـت شیطان، توان گسست.
در بارگاه خود افزودهای زِ فضل
یک جفت بال به کابین مِی پرست.
« اِلیـار» هم نَبَرد ره به کوی غیر
بر بوی موی تو ، چون بندِ دل، ببست.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.