59
دریای جمـال
دریای جمـال
دیوانه شوند ای شـه ، از عشق تو عاقـلها
مجنون تو هم لیلی، هم جملۀ فاضـلها.
گر چهره نمایانی، درکوی پریرویان
در پرده روند ای مـه! از شرم، شمایـلها.
تا بهر تأمّـل، مُـل، از چشم تو بستانند
بستند هزاران صف، بر درب تو سائـلها.
بر بام تماشایت، تا دل نبرند ای یـار
کوری نرود هرگز، از دیدۀ جاهـلها.
یک موج خروشان از چین و شکن زلفت
درهم شکند کشتی، در برکـۀ باطـلها.
هر موج تجلایی، کز بحـر تو برخیزد
در لجّـۀ عشق آرد، دامان بسی دلها.
بنگر که چه سان یاران از شوق وصال ای دوست
رو ، سوی تو کردند و بستند حمایـلها.
هجران تو بر عاشق، بسیار جگرسوز است
شیرین بنمایاند، زهرش، چه هلاهـلها.
دریای جمالش را ، ساحل نبود ای دل
زیرا که فرو رفته، درآن، همه ساحـلها.
گنجی زِ تماشایش، برکوه مصیبتهاست
دستی نرسد برآن، از حلقۀ کاهـلها.
با آب نگاهی از، آن چشمۀ ابرویش
در مزرع جان خیزد، بنگر که چه حاصـلها.
سیلاب خیالات باطل نبَرَد هرگز
یک گوهر زیبایی، از دامن خوشگـلها.
قربان طلبد جانان، گر سوی منا روزی
« اِلیـار» بـرد جان را، در زمرۀ مایـلها.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.