46
دل آگـاه
دل آگـاه
خو نگیرد با ستم هرگز دل آگاه من
گرچه با رنگ ریا، نیرنگ شب شد چاه من.
آتش بیـداد را تزویـر، دامن میزند
هر دو را باید بسوزی، ای شرار آه من.
گر به فرمان ستمگر ، مُهر تأیید آورم
زندگانی میشود چون دخمهای، جانکاه من.
طالب خورشید حقّـم در دبستان حیات
با چراغی چون علی از شب جدا شد راه من.
از پسِ هجران اگر خورشید اشارتها کند
پردۀ شب را دَرَد ، ایمانِ همچون ماه من.
لجّـۀ خون بهر ما ، از ساحل ذلّـت بِـه است
ترجمان این سخن درکربلا شد ، شاه من.
صولت عشقم به دل، اندیشه از شب را ، شکست
زان سبب افزوده شد در دامنش بر جاه من.
پرچم عشق از ازل در دست جانم دادهاند
بر زمینش کی نهـد ، دستِ عدالـتخواه من.
آرزویی بـر شد از دامان « اِلیـار» این چنین
درگـه جانان شود ، ای کاش، قربانگاه من !
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.