راز سخن

45

ارمغـان

ارمغـان
به کویت آمده‌ام من، که ارمغان ببرم رخی به محفل یاران، چو ارغوان ببرم. زِ دل کنم سبدی تا زِ باغ رویِ گلـت هزار گل، به میانش به ارمغان ببرم. ستانم از دم گرمت مدد ، که همّت خویش برای بام تعالـی، چو نردبان ببرم. کنون که گردنم ای مــه ! به بندِ بندگی است چه خوش بوَد که زِ عشقت، به دل نشان ببرم. غبار غـم بتکانم من از جلیقـۀ جان به جنگ لشکر شب، تا دلـی جوان ببرم. بهار عمر مرا چون خزان به یغما برد بهار دیگری از عشق، جای آن ببرم. به عشق اگر دل من شد ، عزیز مصرِ وجود توانمش به سلامت از این جهان ببرم. نگاه کن به من ای شــه ! که پای این دل را در امتداد نگاهت به آسمان ببرم. در آب خضرِ حریمت، چو دَلــوِ دل فکنم حیاتِ لَــم‌یَــزَلی زان، به کوی جان ببرم. به بال عشق، رهایی میسّر است « اِلیـار»! دگر مگـو زِ جهان، جان بـدر ، چه سان ببرم. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.