راز سخن

39

ای قلــم !

ای قلــم !
آتشی ای قلـم ! از مشعلۀ پیـر بگیر پرده از کوکبۀ دولت تزویـر بگیر. پیشوایی چو علی پیر من و یاران است صورتی هم به دل از سیرت این پیـر بگیر. شمع کاشانۀ ما را دمِ تزویـر بکُشت چاره‌ای ای قلـم ! از دامن تدبیـر بگیر. روشنایی، به ستم در پسِ هجران افتاد مژدۀ وصل وی از آن شـهِ شبگیـر بگیر. خون آزادی ما می‌چکد از تیغ نفاق انتقامش به دم خنجر تکبیـر بگیر. گرگ شب در وطنم قصد شُبانی دارد ریش آن دست فرومایه، به تقصیـر بگیر. حاصل همّت ما خورد و شکم، فربـه کرد توشۀ طفل یتیم از شکم سیـر بگیر. در سیه‌چال اسارت بگرفت ایمان را از کفَش، سلسلۀ حیلت و زنجیـر بگیر. بقچـۀ حق مرا از کف این شب، بِسِتان گر نشد با دم لـب ؛ با دم شمشیـر بگیر. روبَـهی شیرنمـا ، شاهِ فریبستان شد ای قلـم ! هیبت شیرانه از این شیـر بگیر. بنویس از شب و از صورتک تزویرش فکر ما را همه در هالۀ تفسیـر بگیر. جوهر تاب و توانت به دل اَر ، پایان یافت به دل از خون دلـم ، جوهر تحریـر بگیر. روح آزادگی از جنس و تبار عشق است بهره‌ای زان به من از چشمۀ تقدیـر بگیر. زخمۀ ساز دلـت، درد وطن شد « اِلیـار»! نغمه‌ای ساز و نوایی زِ بَـم و زیـر بگیر. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.