راز سخن

38

در دام صیّـاد دل

در دام صیّـاد دل
من دلی آسوده اندر دام صیّادم از کمند خودسری‌ها دیگر آزادم. صید محزون نیستم درحلقۀ مویش گشته چون، سیمین‌بَری گل‌چهره، صیّادم. خون بهایم تا گلی از باغ جانان شد بی‌درنگ افسار جان را من بدو دادم. تاجور شد جان من در ملک مشتاقی خلعتم نو شد ؛ چو از دلدادگی زادم. دلبـرا ! در عشق رویت، کوهِ جان کَندم تا چو شیرینی تو ؛ من هم مثل فرهادم. گوهری دارم برایت در دل از اخلاص چون، علی شد در طریقت اسوۀ رادم. بی‌ فروغت جای من بیغولـۀ غم بود با فروغت بردی اندر دیـرِ آبادم. گر نباشد عشق تو؛ هنگام طوفان‌ها دست شیطانی، به راحت می‌دهد بادم. بیشۀ اندیشه‌ام جولانگه مردی است چون به مردی در دل اندیشه افتادم. در دلم بنشانده‌ای داغ تجلایی کی رود نامت دگر از دفترِ یادم دست جورت سایۀ تدبیر خوشبختی است من به خرسندی، دل این سایه هم شادم. دخترِ نفسم اگر آلـودۀ غـم شد کی شود فردی به‌جـز ابلیس، دامادم. ای دریغـا ! در دل ملک مسلمانی من زِ دست نامسلمانی به فریادم. از دل « اِلیـار» خیزد این دعـا ، یارب ! عشق را گردان، مدام آییـنِ ارشادم. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.