راز سخن

33

در خـزان

در خـزان
ای دل! بنگر بر چمن اندر خزان چه رفت بر شاخۀ شمشاد و گل ارغوان چه رفت. لبخند طبیعت هبه‌ای از بهار بود بر سفرۀ نوروز و سرِ ارمغان چه رفت. هنگامۀ گل را دمِ سرما کمر شکست بر بلبل بیچارۀ نالان از آن، چه رفت. با زوزۀ جان‌کاه و دمِ بادهای سرد بر باغ دل‌انگیز و به سرو چمان چه رفت. غوغای کلاغان همه جا را فراگرفت برگوش زمینِ کهن و آسمان چه رفت. قیسسالدی گونون عمرو ، دومان باسدی هریانی بر چشمۀ امّید و به عقل و گمان چه رفت. بر گلّـه زد آن دم به جفا گرگ خیره‌سر بر گلـۀ صدپاره و مردِ شُبان چه رفت. در دولت شب، دست خزان تا به جان رسید بر جان و دل و نامۀ اعمالمان چه رفت. در گلشن دهر آتش بیداد خیمه زد بر خرمن انصافِ بلند‌‌ اختران چه رفت. ارباب ستم سیطره بر روزگار یافت بر دفتر ایّـام و کلاف جهان چه رفت. در مزرع دین آفت تزویـر، جان گرفت بر اهل یقین و به امام زمان چه رفت. خونین‌جگر آمد دل « اِلیـار» از این که دید بر دین خدا و سرِ پیر و جوان چه رفت. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.