راز سخن

32

یاهــو !

یاهــو !
زان چشم سیه، چشم جهان، سـو گرفته است هم ناوک و هم خیمۀ ابـرو گرفته است. در سختی و آسانیِ این چرخ زندگی هرکس به طریقی مدد از او گرفته است. هر مدّعـیِ صاحب قدرت در این جهان از قدرت او ، قوّت بـازو گرفته است. لطفی شده از دامن او ، طوق گردنم طوقی که دل از سلسلۀ مـو گرفته است. کی می‌رود از کوی دل‌انگیز یـار، دل با درگه او چون زِ ازل خـو گرفته است. تا لایق صیدش شود این دل، بدان امید عمری است به خود ، زینت آهـو گرفته است. دامان حیات من و هرگل به یُمن عشق از رایحۀ دامن او بـو گرفته است. از دولت او شادم و این بار، خارِ غم اندر بغل خود، سرِ زانـو گرفته است. باید که نَهـم سـر، سـرِ پیمانی از « اَلَست » عهدی که زِ من از دَمِ « قالـو » گرفته است. « اِلیـار»! فرا ده به جهان، گوش جان خویش هر چیز به لـب، نغمۀ یاهـو گرفته است. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.