راز سخن

31

در مکتب یـار

در مکتب یـار
روزی زِ درِ حقیقت آمد مـاه با مشعله‌ای به یُمن اَنزلنـاه. حق جلوه‌گری نمود و باطل هم بر باد فنا سپرده شد چون کـاه. اندر چَـهِ شب فکنده بودندم با لطف خدا برون شدم از چـاه. آن دم که رهی بلد نبود این دل استادِ دل آمد عشق او ، ناگـاه. در سینه‌ام آشیانۀ غم سوخت از رسم و رهِ خدا نمود آگـاه. پرورده شدم به نور حق، چون گل در مکتـب لااله الا اللّـه. مرد اَر سرِ بندگی به پیش آرد دستان شب از دلش شود کوتـاه. آلودۀ عشق اگر شود ؛ بی‌شک از بند خودش رها شود خودخـواه. از رنگ تعلّـقش برون آید دلداده اگر گدا بود یا شـاه. بر جاهِ جهانی‌ات مناز ای جان ! بر طالب این جهان نماند جـاه. هرکاو رهِ حق نگیرد اندر پیش روزی زِ نهـاد او برآیـد آه. چنگ اَر نزنی به زلف یـار، « اِلیـار»! در حلقـۀ عاشقان نیابـی راه. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.